فردا وارد بیست و چهارمین سال زندگیم میشم. و اولین سالیه که تولدمو بدون حضور عزیزترینهام و تو یه شهر غریب جشن میگیرم. هیچ وقت فکر نمیکردم جشن بیست و
چهارسالگیمو اینجوری جشن بگیرم. البته علی اصغر مهربون تموم تلاششو میکنه که روز تولدم یکی از بهترین روزای زندگیم باشه و احساس غربت نکنم.(ممنون) خاله هم این روزا پیش ماست و از این بابت خوشحالم . خیلی غریبانه بود اگه من و علی اصغر میخواستیم دو نفری تولد بگیریم.
راستش من ۲۱ سالگیمو خیلی دوست دارم. همون سالی که با علی اصغر آشنا شدم و ازدواج کردیم. شاید باورکردنی نشه اما هر کی ازم میپرسه چند سالته ناخودآگاه میخوام بگم ۲۱ سالمه .
از نظر سنی من یک سال بزرگتر شدم اما وقتی فکر میکنم میبینم از وقتی که باکو اومدم خیلی بزرگتر شدم. به هر حال غربت این مزایا رو هم داره. وقتی قرار باشه خودت در مورد بیشتر مسایل زندگیت تصمیم بگیری ، وقتی مسوول تموم گفته ها و کردارات خودت هستی زود بزرگ میشی. و چقدر از این بزرگ شدن متنفرم.
به هر حال تولدم مبارک
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 16:24  توسط مطهره شفیعی
|
