چقدر دلم میخواد الان تو غم و شادی اطرافیانم شریک باشم. امروز میفهمم که انفرادی چه زجریه!! جسته و گریخته از وضعیت تهران اطلاع دارم. اما هیچ کاری نمیتونم بکنم . هزینه تلفن سرسام آوره !! حرفام تو دلم مونده و برای خودم تکرار میکنم. الان نزدیک ۴۸ ساعته که پامو از محل زندگیم بیرون نذاشتم. هوا ابریه و دل من دست کمی از این هوا نداره.
چقدر خسته ام. چقدر با شادی غریب شدم. مگه دو نفر آدم چه قدر میتونن شادی کنن؟ در و دیوارهای خاکستری و سنگی به یادگار مونده از معماری دولتی شوروی حالمو بهم میزنه. آدمای اینجا قلبشونم مثل نمای ساختموناشون سنگی و سرده. حتی آرامش و سبکی رودخانه روبروی ساختمان هم هی معنایی نداره.
پس:
پروردگارا
به من آرامش بده
تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم
شجاعتی ده
تا تغيير دهم آنچه را مي توانم تغيير دهم
بينشی ده تا تفاوت اين دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند
