خلاصه بازم به نتیجه نرسیدم من کجا و زندگی روزمره تو یه خرابه کجا. اما این شهر خرابه برا خودش ماجراها و حرفهای نگفته زیادی داره. دو روز پیش رفتم با رییس اداره آزادی عقاید آذربایجان مصاحبه کنم . اصلا نپرسید کارت خبرنگاریت کو؟ شروع کرد به صحبت البته تا مصاحبه منتشر نشه از حواشی اون چیزی نمینویسم. کلا جالب بود. مصاحبه ای که تو ایران عمرا کسی به اون تن میداد. البته اگه حرفهای حواشیش نبود مصاحبه خواب آوری بود.
یه خانم به اسم عادله که معمولا هر چند روز یکبار محل زندگی ما رو تمیز میکنه دو روز پیش اومد گفت: آخی. دلم براتون میسوزه. میخوان به کشورتون حمله کنن.نه؟ گفتم : نه کی گفته؟ گفت: همه میگن. مثل عراق از قبل اعلام کردن که میان. به شوخی بهش گفتم: تو خیالت راحت باشه اونا به ما حمله کنن ما هم به جاهای دیگه حمله میکنیم. غاز نیستیم که.
همین عادله خانم الان دوباره اومد و گفت: خیلی خوشحال شدم بهتون حمله نشد. چه کار خوبی کردید ملوانا رو آزاد کردید. خندم گرفت . این عادله خانم از من خبرنگار تره. حوصله توضیح دادن بهش نداشتم و فقط ازش بابت خوشحالیش از عدم حمله به ایران تشکر کردم.
عجب روزگاری شده ها!!!!