خلاصه مطلب من نرفتم.یعنی رفتما اما خدا دوستم داشت و دوباره برگشتم( شایدم دوستم نداشته که دوباره برگشتم اما حتما شما ها رو دوست داشته که منو بهتون پس داد).
صبح خیلی به موقع و راس ساعت ما رو سوار هواپیما کردند.تازه ۲ تا دور هم باهاش زدیم اما چرا دروغ بوق نزدیم که اعلام شد موتور سمت چپ هواپیما از کار افتاد. به همین سادگی. یعنی اگه این موتور ۵ دقیقه دیرتر از کار افتاده بود الان باید غصه میخوردیدو و تو سرو کله خودتون میزدید و منم اون دنیا باید با نکیر و منکر (درست نوشتم؟) سر و کله میزدم.
همین .
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 11:4  توسط مطهره شفیعی
|
