یکماه از حضورم تو باکو گذشت. یکماه خسته و کسل کننده. خیلی سخت و مسخره است.کار و بارتو ول کنی بری باکو !!! خدایی ترک بازی درآوردم.
فردا برمیگردم تهران.دلم می خواد دیگه به این خراب شده برنگردم.تنهایی، غربت وهزارتا کوفت و زهرمار دیگه داغونم کرده.از بچگی از هوای ابری و صدای رعدو برق بیزار بودم و افسردگی میگرفتم و حالا تو هوای مداوم بارانی باکو ....
مردمش با اینکه جزیی از ایران بودند از زمین تا آسمون با ما فرق دارند.اصلا اهل دوستی نیستند. نوع پوشش و سرگرمیهاشون، همه و همه با ما فرق داره. تنها تفریح من چرخیدن تو تارگوی ، مرکز خرید باکوست.
اصلا از این شهر و مردمش خوشم نیومده. اما آب وهواش قابل چشم پوشی نیست.متروها و مسایل نقلیه خلوتش هم از نکات مثبت اینجاست.فقط همین.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 8:8  توسط مطهره شفیعی
|
