امروز باعلی اصغر می خواستیم بریم جاده چالوس یه هوایی بخوریم و از این شهر کثیف و شلوغ و البته دوست داشتنی من بیایم بیرون.جاده از تو کرج شلوغ بود.از یکی از فروشنده های محلی پرسیدیم آقا جایی این دور ورا هست ما نهار درست کنیم بخوریم.زود نشونی جاده پایینی رو داد. زود یه جا پیدا کردیم و نشستیم .جز ما چند تا خانواده دیگه هم بودند.

خیلی وقت بود که مهربونی مردم به همدیگه رو ندیده بودم.همیشه تو حسرت دیدن قاچ های بزرگ هندونه تو دست کوچیک و بزرگ یک فامیل تو این زمونه بودم.امروز علی رغم گرمی هوا به این آرزو دست پیدا کردم.اینقدر همه جا و همه چی به اصطلاح امروزی شده که حوصله آدم سر میره. جاتون خالی یه خانواده آذری زبان اومده بودند که خیلی بامزه بودند نزدیک ده تا هندونه بزرگ تو تشت گذاشته بودند تا تو رودخونه بندازند و خنک شه.زن و بچه،پیر و جوان انگار نه انگار که تو رودخونه خیس میشن.همونجوری که رو زمین خشک راه میرفتن تو آب رودخونه هم می رففتن.
خیلی دلم می خواست میرفتم و مهمون این خانواده شاید ۱۵ نفره بشم اما رومون نشد.چه حالی می کردن.خوش به حالشون.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 16:48  توسط مطهره شفیعی
|
