تبليغاتX
رهگذر - لبیک،اللهم لبیک

رهگذر

اجتماعی.سیاسی و...

امروز تصميم گرفتم خونه تكوني كنم.آخه تو طول هفته فرصت اين كارو ندارم .خلاصه خيلي خسته شدم.علي اصغرم خيلي كمك كرد.لا به لاي كتابهايي كه جمع مي‌كردم كتابهاي حج عمره‌اي كه پارسال بهم داده بودند رو پيدا مي‌كردم.

پارسال اين روزا استرس زيادي داشتم چون يادمه همين روزا تو پاساژي تو انقلاب مشغول پرينت گرفتن يكسري جزوه بودم كه از ستاد حج عمره دانشجويي باهام تماس گرفتند و گفتند كه همين امروز مداركتو براي تشرف بيار.هول شده‌بودم و اصلا به اجازه گرفتن از مسوولان ايسنا فكر نكرده بودمو زود گفتم چشم.رفتم ايسنا و به دكتر فاتح مساله رو گفتم.گفت نميشه بايد انتخاب كنيم كه كي بره.خيلي عصباني شدم و طبق معمول انتقادام شروع شد كه: آره منم بايد مثل فلاني و فلاني بدون اجازه از شما مي‌رفتم و صداشو هم در نمي‌آوردم.حالم خيلي بد بود و مرخصي گرفتم .به ستاد عمره زنگ زدم كه به من اجازه نميدن بيام.دكتر مسايلي دبير ستاد خيلي خونسرد گفت:اشكالي نداره.ايسنا هم اجازه نده ما تو رو مي‌بريم. اما من بدون اجازه دكتر فاتح هيج جا نمي‌رفتم.خلاصه تو راه رفتن به خونه مامانم بودم كه از دفتر دكتر فاتح زنگ زدند گفتند بيا كارت داريم.توجه نكردم.مامانم دلداريم مي‌داد كه اگه خدا بخواد هيچ كس نمي‌تونه جلوي مكه رفتن تو رو بگيره و منو دوباره رهسپار ايسنا كرد.

حالم بهتر شده بود و حرفاي مامانم قوت قلبي برام شده بود.با رفتار بهتري به دفتر دكتر فاتح رفتم.گفت:به نظر تو كي رو بفرستيم.گفتم:من نمي‌دونم.هر كي رو صلاح مي‌دونيد.گفت:برو مداركتو بده.خيلي خوشحال شدم.

امسال هم با رايزني‌هايي كه كردم تونستم 10 تا سهميه براي بچه‌هاي ايسنا بگيرم.خودم هم اسم نوشتم اما اسمم درنيومد.باز با دبير ستاد تماس گرفتم كه ميشه منم بيام.گفت كه تو پارسال اومدي .گفتم آخه دلم مي‌خواد بازم بيام.قبول كرد.اما نمي‌دونم چرا اندازه پارسال خوشحال نشدم.ته دلم يكي نهيب ميزد كه بيخود مي‌خواي امسال هم بري.تصميم گرفتن برام سخت بود .مخصوصا كه امسال تيرماه مامان و عروسمون هم مي‌خوان برن مكه.بالاخره تصميممو گرفتم.من نميام و نمي‌خوام بگم به جاش چي كار كردم.اما اينطوري خيلي بيشتر خدا رو به خودم نزديك مي‌بينم.

راستي چرا بعضي آدمها پاك شدن رو فقط تو حج رفتن ميبينن. مگه كلمه حاجي شدن به انسان تقدس و بزرگي مي‌ده كه بعضي‌ها از اين واژه احساس قدرت مي‌كنن. به نظر من آدم تو شهر و حتي محله خودشم مي‌تونه حاجي بشه.وقتي به گرسنه‌اي غذا مي‌دي٬به يتيمي نگا مهربان ميكني٬به بي‌پناهي ٬سرپناه مي‌دي و...حاجي شدي.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 21:10  توسط مطهره شفیعی  | 

تبلیغات رایگان