خیلی سعی کردم تیتر خبر یک جوری باشه تا به فشارهایی که به استاد تحمیل می شد اشاره بشه و فکر می کنم تا حدودی موفق بودم.
اینم یک یادگاری از استاد:
همه رفقای من، من را دوست دارند...!
و همه، با لبخند روبرویم می ایستند
همه رفقای من، دستانم را می فشارند، دست بر شانه هایم می گذارند و ... صورتم را می بوسند
همه رفقای من، از حالم جویا می شوند وقتی که سر راهی، من را می بینند
همه رفقای من روبرویم می نشینند و با من گفتگو می کنند...
و من... همیشه می کوشم تا چشمانم، رازهای دو رویی را که در برق چشمانشان می بیند، باز نتاباند... پس چشمان من نیز دو رویی می کنند...
آخر، رسم رفاقت نیست تصویر ریایی دوست را به او بازتاباندن!
همه رفقای من، به من مهربانی نشان می دهند
و من برای همه مهربانی هایشان، می میرم و فدایشان می شوم...
و به دنبال فرصتی برای خالصانه ترین هدیه های جبران هستم.
همه رفقای من، هدیه های جبران را در گنجه فراموشی گم می کنند
همه رفقای من نیز برای من هدیه هایی داشته اند... در خور مهربانی ام!
همه رفقای من در پهلویم دشنه ای را به رسم هدیه گذاشته اند!
زخم دشنه بر دلم شد بی شمار ....
اف بادا بر تو، اف ای روزگار
