چند روز پيش با علي اصغر داشتيم از جردن رد ميشديم كه چشممون به يه پتوي پهن شده رو زمين و يك افغاني افتاد . پيش خودمون گفتيم كه اين بدبخت شبها جا نداره بخوابه .رد شديم و توي يك فست فود كه همون نزديكيها بود شام خورديم.موقع برگشتن باز از جلوي اون افغاني رد شديم.به علي اصغر گفتم بيا باهاش صحبت كنيم شايد سوژه خوبي براي گزارش بشه.
راستي كنار بساط پتوش ، چند گالن بنزين و يك ماشين تراكتور هم بود.وقتي بهش سلام كرديم ترديد داشت جواب بده و شايد هم ميترسيد كه ماموري يا چيزي باشيم.فقط گفت كه افغانيم و اينجا كار مي كنم.دوست نداشت زياد صحبت كنه.چند دقيقه بيشتر نگذشته بود كه دوستش با يك قوي كنسرو تن ماهي سر رسيد.برعكس اولي خيلي سر و زبون دار بود و دلش ميخواست زياد با ما صحبت كنه.
به گفته خودش 9 دوره به ايران اومده و ما هم هر چي پرسيديم منظورشو از 9 دوره كه چند سال ميشه نفهميديم. خيلي صادقانه حرف ميزد.ميگفت از اين 9بار فقط دو دفعه به صورت قانوني اومده و بقيه مواقع با پول دادن به افرادي به شكل قاچاق وارد ايران شده است.هر بار قاچاق اومدن هم 200 تا 300 هزار تومان براش خرج داشته.
وقتي دليل اومدنش به ايران رو پرسيديم، ميگفت كه تو افغانستان كار نيست اما زنش اونجاست به دوستش اشاره كرد و گفت:اين هنوز زن نداره.
كارشون جدول سازي خيابونا بود و به دليل تراكتوري كه باهاش كار ميكردند نميتونستند شبو غير از خيابان تو جاي ديگهاي بگذرونند.البته به نظر من حقوقه خوبي ميگرفتن روزي بين 11 تا 13 هزار تومان . البته اين حقوق در مقابل حقوق من كه روزي 6 تا 8 هزار تومانه خوبه كه بايد سختي كار اين بنده خداها رو هم تو نظر داشت.بالاخره هر چيز قيمتي داره.من هيچ وقت حاضر نبودم با حقوق بالا شب رو تو خيابون و دور از كشورم به صبح برسونم.
وقتي گفتم كه شايد يه روزي ما هم به افغانستان بيايم، مثل خيلي از ايرانيهاي قديمي(تو جديدا اين خصلت كمتره) ما رو دعوت به خونههاشون كردند اما افسوس كه خودشون مهمون ما هستند.
از نحوه برخورد ايرانيها راضي بودند و خيلي جالب اكثر نقاط كشورمونو ميشناختند. وقتي ميخواست درباره هاشمي بگه ميگفت كه اوني كه رييس مجمع تشخيص مصلحته. از هاشمي ُ به قول خودشون سيد خاتمي و دكتر احمدي نژاد خيلي ممنون بودند.
راستي اينها اولين افغانيهايي بودند كه موبايل داشتند و موقع خداحافظي از ما شمارههاي موبايلمو خواستند كه ما به دلايلي اين كارو نكرديم.
خلاصه اين بود قصه ما و دوستان افغانيمون.
زمانی که دست زندگی سنگین و شب بی ترانه است، هنگام عشق و اعتماد است.و دست زندگی چه سبک می شود و شب چه پر ترانه ،آنگاه که به هم عشق می ورزیم و اعتماد داریم.آنگاه همه چیز سبک تر می شود و ترانه ها از میان تاریکی برمی خیزنند.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 17:24  توسط مطهره شفیعی
|