بیست و سه سال پیش در چنین روزی دختری با موهای مشکی و پوستی سبزه ورود خود را به دنیا اعلام کرد. که به گفته مامانش تا دوران مدرسه بسیار مظلوم و ساده بوده است.فاطمه خانم چنین روایت کنند که اگر من مطهره رو تو سه یا چهار سالگی برای چند ساعت تو خونه تنها می ذاشتم وقتی برمی گشتم سرجای اولش نشسته بود.
البته این مظلومیت حدی داشت و دلخوشی فاطمه خانم مادر مطهره خانم زیاد دوام نیاورد زیرا با ورود مطهره خانم به دبستان هر روز باید در دفتر مدرسه عصمت و شکوفه های انقلاب حاضر می شد و گندهای دخترش را می پوشوند.این روند تا ایام دبیرستان ادامه داشت و خوشبختانه در سیستم آموزش عالی ما روشون نمی شه مادر دانشجوها رو صدا بزنند و فاطمه خانم نفس راحت کشید.
این نفس راحت کشیدن هم زیاد طول نکشید.مطهره خانم به سن جوانی و ازدواج رسیده بود و یک پسر خوب و پاستوریزه رو عاشق خودش کرد.فاطمه خانم هر چی نصیحت کرد که ای مادر تو هنوز بچه ای و باید بگردی و شوهر به دردت نمی خوره، به خورد مطهره خانم نرفت که نرفت و ازدواج کرد.
شرارتهای مطهره خانم کسی رو راحت نمی ذاره.همکاراش و دوستاش هر لحظه باید منتظر یه حادثه و خطر آفرینی مطهره خانم باشن.
بگذریم .حقیقتش من توی این بیست و سه سال یاد گرفتم که نذارم بهم ظلم بشه.به قول معروف این قدر شکست خوردم که راه شکست دادنو یاد گرفتم.خیلی هم دختر شری هستم.هر لحظه تو محل کارم یه موضوع پیدا می کنم که بهش گیر بدم البته هیچ وقت الکی گیر ندادم.خدا رو شکر همسرم علی اصغر هم همیشه همراهم و راهنمای خوبی برام تو این ۲ سال زندگی مشترک بوده.
دوست دارم توی بیست و سه سالگیم اول از همه از خداوند که در تمام مراحل منو یاری کرد و تنهام نذاشت، بعدش مامان و بابام و برادرم که واقعا خون دل خوردن تا من آدم بشم اما تا حدودی ناکام ماندند و علی اصغر عزیزم که همیشه با صبر و حوصله درد و دل و گله های من از زمین و زمان رو گوش میده و سعی می کنه آرومم کنه ،تشکر کنم.ممنون.همه شما رو دوست دارم.
انتهای پیام
