اولين اتاقي كه ما رو بردند، در گوشه حياط بود و در و پنجره فلزي داشت.يك جانباز كه توانايي صحبت كردن نداشت و حرفاشو مينوشت اونجا خوابيده بود.از خوش نوشت كه زن و بچش شهرستانن و تمام وقتشو روي تخت خوابيده و دچار زخم بستر شده.
يك چيزي نوشت كه دلمو سوزوند.به عكسي رو ديوار اشاره كرد و نوشت: ما هم سرنوشتمون اينجوريه.اين عكس دوستمونه كه وقتي مرد با وانت تا بهشت زهرا بردنش و آمبولانس نيومد.
ديگه نتونستم بغضمو قورت بدم و اشكام سرازير شد.بچهها به آرنج به پهلوم ميزدند كه مگه يادت رفته نبايد گريه كني.
رو ديوار اتاقش عكس حاج همت چسبونده بود. از وضعيت نگهداريش تو آسايشگاه ناراضي بود.معتقد بود كه براي آسايش من و امثال من به جبهه رفته اما الان مثل يك بچه باهاش برخورد ميكنن.
تو اين حال و هوا بوديم كه يكي از مسولان آسايشگاه سر رسيد و از اون خوستن ديگه ادامه نداد.جانباز عصباني شد و نوشت:تا حرف راست ميزنيم جلومونو ميگيرن.
به اتاقهاي ديگه هم سر زديم و يكي ديگه از جانبازان هم ناراضي بود:خونه همين آقا(منظورش حسن روحاني بود) همين پشته ( تو نياوران ) .ما جبهه رفتيم و جنگيديم ، حالا اونها بايد كاخ نشين بشن.
يادمه بعد از اين ديدار يكروز به عنوان خبرنگار ايرنا به بنياد شهيد و جانبازان رفتم.از قصر قشنگتر و بزرگتر بود. توي ذهنم اين سوال پيش اومد كه آيا نميشه اين قصرو كه در بهترين نقطه تهران واقع شده، فروخت و با پولش براي چند تا جانباز خونه خريد؟مگه هميشه شعار نميديم كه همه چيز ما از شهدا و جانبازان است؟راستي خودم جواب دادم.شعار !!!!
بگذريم.گزارشي كه در مورد جانبازان ثارلله نوشتم توسط جانبازي به نام شوخ چشم در خبرگزاري ايرنا بايكوت شد و اعتراض من به جايي نرسيد.خيلي تاسف آور بود كه يك جانباز نگذاشت درد همرزمانش به گوش مردم برسد.
چند وقت پيش باز به بهانه ديگري به اين آسايشگاه رفتم.دلم ميخواست پاي درد و دل اون جانبازي بشينم كه نميتونست صحبت كنه. اما منو به اون اتاق نبردند و به جاي اون به اتاقهايي رفتم كه متاسفانه رانت و امكانات دولتي مغز اونها رو شستشو داده بود. تعريف از وضعيت آسايشگاه و بنياد جانبازان نقل دهان اين جانبازان بود.ميگفتن كه فقط چند روز در ماه براي استراحت به آسايشگاه ميان.روز تخت يكيشون دو تا موبايل بود.ماشين هم داشت.
هيچ گزارشي از اين ديدار ننوشتم چون بوي خودفروشي و سانسور ميداد.بوي پول و دورنگي داشت و در نهايت بوي گند شكم سيري به شرط دهان بسته به مشامم ميرسيد.
نمی دونم چی شد که امروز یاد جانبازا افتادم.واقعیتش وقتی اسم جانباز میاد ته قلبم یه سوزشی احساس می کنم.دلم می خواد تو یه بیابون باشم و فقط گریه کنم و داد بزنم.جانبازای ما هم سوختند.به قولی اونهایی که پاک و خالص بودند طاقت موندن نداشتند و اون تعداد محدودی هم که موندن گوشه نشین شدند. با این مساله که جانبازان حقی بر گردن این ملت دارند مخالف نیستم اما چرا به جایی رسیدیم که بین اونها هم باید تبعیض باشه.مگه گلوله ای که پای جانباز لال را ازش گرفت با گلوله ای که به یکی از انگشتان جانبازی که از تمام امکانات برخوردار بود اصابت کرد فرق داشت؟ اون ایثار تو جبهه ها چی شد؟می دونم . دیگه فقط تو فیلمهای جنگی میشه این صحنه ها رو دید.
