حیاطی بزرگ، ساختمانی شیک و امروزی، گلدسته ای زیباو در نهایت مردمی که نه برای تظاهر بلکه با عشق به این مسجد که در محل اقشار کم درآمد باکو واقع است، می آیند.
در روز میلاد امیر المومنین میهمان مومنان مسجد حیدر علی اف که به گفته خدام آن، پیش از این نام علی(ع) را بر خود داشت، بودیم. مردمی که در نگاه اول به کفشهایشان در ورودی مسجد ، ميتوانستي پي به چيره فقر بر زندگيشان ببري. كفشهاي زيادي در كار نبود اكثرا دمپاييهاي پلاستيكي بود و كفشهايي هم كه بود،عمري طولاني داشت.البته به تدريج كه از مراسم گذشت اتومبيلهايي كه برقشان چشم را اذيت ميكرد هم وارد شدند اما غالب مجلس همان مردم خونگرم كم درآمد بودند.
با ورود من ، از اينكه محلي براي زنان در نظر گرفته نشده است، عذرخواهي كردند و از من خواستند براي اينكه راحتتر باشم به پشت مسجد بروم . اولين چيزي كه پس از ورود به پشت مسجد جلب توجه ميكرد ديگهاي بزرگ آش و برنج بود و چند زن ميانسال كه لباسهاي گشاد و روسري به سر داشتند.
زني از من خواست تا براي درامان ماندن از گرما پيش دختراني كه در اتاق كنار حياط هستند بروم. آنجا ۶ تا ۷ زن و دختر جوان كه بعضيهاشان روسري ومانتوهاي سفيد به تن داشتند مشغول تزيين ظروف براي پذيرايي از مهمانان بودند.
پذيرايي خيلي ساده بود. پيشدستي محتوي گوجه،خيار،ترخون و پنير. زني كه مرا به آنجا آورده بود برايم در استكاني به اصطلاح خودمان كمرباريك، چاي ريخت و با قند و آبنبات جلويم گذاشت.استكان خيلي كهنه و كثيف بود اما به رسم ادب تا آخرين قطره چاي را نوشيدم.
خودم را به آن راه زدم و گفتم كه آذري بلد نيستم تا بفهمم چه نظري در مورد من ميدهند و اگر چيزي ميخواستم سعي ميكردم خيلي دست و پا شكسته بگويم .هر كدام چيزي گفتند اما بد نگفتند و هر كدام قيافه مرا به يكي از فاميلهايشان تشبيه كرد. از پچ پچهاي زنانه ما ايرانيها خبري نبود .
اجازه عكس گرفتن به من ندادند و پيرزني كه شايد بالاي ۷۵ سال داشت و در حياط مسجد به صورت اتفاقي از او عكسي گرفته بودم ميگفت: ميشه عكس منو تو روزنامه چاپ نكني .گردنم بازه، گناه ميشه.
راستش از يك جا فهميدم كه اين بنده خداها اصلا براشون مهم نيست كه چه خبره.فقط خدا رو ميشناسن و بس.وقتي از يكي از زنان ۳۵ تا ۴۰ ساله پرسيدم كه آيا هميشه اينجا براي تولد ائمه جشن ميگيرند؟ گفت:آره و رو به يكي از دختران پرسيد: امروز تولد كيه؟
با اينكه پذيرايي خيلي ساده بود و من تا آخر نفهميدم اون برنجو با چي ميخوان به مهمانها بدن، اما همين خرج كم هم بين چند نفر تقسيم شده بود
صفا و خلوصي كه تو كار اين مردم بود خيلي حالمو گرفت.اينا كجان و ما كجاييم؟ اصلا مثل مجالس شادي و عزاداري ما نيستند.خيلي پاك و بي ريا هستند.انگار با بدي غريبه هستند.
روايت دوم:
شب همان روز، حسينيه ايرانيان باكو.
از ساعت ۸/۳۰ كه اونجا رسيديم درها باز و مردم در حال ورود بودند اما از اونجا كه هميشه صداي گريه كودكان ناراحتم ميكند ترجيح داديم تا آغاز مراسم به باغ وحشي كه روبروي حسينيه بود برويم.
ساعت ۹ آماده رفتن به حسينيه شديم. اكثرماشينها آخرين مدل.اكثر مردان با لباسهاي شيك.اكثر كفشها واكس زده.اكثر زنها با يكي يا دو تا از دوستانشان آمده اند و تنها توجه آنها به ظاهر زناني كه تازه از راه ميرسيدند پچپچهاي خاص زنان ايراني. ايرانيها به سخنراني گوش نميدهند و با يكديگر مشغول بگو بخند هستند تا جايي كه چند بار داد زنان آذري را درآورند.
سخنران ويژه مراسم هم كه سنگ تمام گذاشت.بنده خدا دچار كهولت سن است و چيزهايي ميگفت كه به نظر من نبايد گفته ميشد.
خلاصه خودتان اين دو مراسم را با هم مقايسه كنيد .
