تبليغاتX
رهگذر

رهگذر

اجتماعی.سیاسی و...

 

از سر بیکاری اسم خودمو تو یاهو سرچ کردم .گزارشی دیدم که نمیدونم پارسال یا پیارسال بود تو ایسنا نوشته بودم.اون موقع زیاد احساساتی نشدم اما امروز که دوباره خوندمش خیلی غصه خوردم.یعنی هنوز زنده است؟

متن گزارشم این بود:ساعت حدود 11 شب، هواي نسبتا سرد پاييزي، بالاي يك پل عابر، نشسته به كارتن‌هايش تكيه داده، هنوز بيدار است ولي سرش پايين و يك كاسه با مقداري پول در آن در جلويش است.

بسيار سخت مي‌شنود، بلند و چند بار بايد از او پرسيد، به سختي حرف مي‌زند، هنگام پاسخ دادن چرت هم مي‌زند، . .
- سلام، من خبرنگارم
(به سختي سرش را بالا مي‌گيرد و به آرامي جواب مي‌دهد)
سلام

- چند ساله اينجا مي‌خوابي؟
حدودا 6 ساله                                                                 

- فاميل داري؟
تا دلت بخواهد، خواهر، برادر و . . .

- كجا هستند؟
شمال

- چرا پيش آنها نيستي؟
آه . . . ، بدبختم، طردم كرده‌اند

- چه كاره‌اي؟
راننده بودم . . . [راننده‌ي] بيابون، اتوبوس خط شمال

- چند سالته؟
58 سال، 1326 (!)

- زن و بچه داري؟
بله

- كجا هستند؟
شمال

- چند تا بچه داري؟
4 تا، يك دختر و سه پسر

- مي‌دونند اينجايي؟
نه، نمي‌دونن

- مردمي كه از كنارت رد مي‌شند، چطور نگاهت مي‌كنن؟
حقارت . . . راضي هستم كه همين الان خدا مرگم رو بده.

- خدا نكنه، چرا؟
40 سال زحمت مردم رو كشيدم، جوابم را ندادند.

- بايد چه كار كنن؟
نمونه‌اش اينه، مي‌بيني وضعم رو (دستهاش رو نشون مي‌ده كه سياهن و همين طور كارتن‌ها؛ و انگار انتظار داره همه‌ي وضعش رو درك كني) حداقل يك گوشه‌اي بايد بتونم بخوابم.

- برخورد مأمورها چطوره؟ تا به حال برخوردي شده؟
خيلي، خيلي، اي . . . كتك خورديم . . . فحش دادند، . . .

- از كجا پول تهيه مي‌كني؟
(به كاسه‌اش اشاره مي‌كند كه جلويش است) همين شماها هستيد كه كمك مي‌كنيد

- دوست داري وضعت درست بشه؟
. . . خيلي، (شروع كرد به گريه) خيلي، . . . بله، بله . . . به خدا خيلي، . . . به حضرت عباس(ع) خيلي . . . (باز هم گريه كرد، . . . ) من نبايد . . . چرا زندگيم بايد اين جوري باشه؟ (صداش همراه با يه دنيا سوز و گريه ادامه داشت)

- از جامعه چه انتظاري داري؟
هيچي، چه انتظاري؟

- از خدا چي؟
بله . . . (دست‌ها را و سرش را كه تا به حال به سمت پايين بود به بالا مي‌برد و بالا را نگاه مي‌كند) . . . اي خدا! مرگ من رو برسون . . .

(قبل از پرسش بعدي در حالي كه بغض زيادي در گلو داشت، گفت)
. . . ديگه نمي‌تونم، ديگه طاقت ندارم.

(خيلي ناراحت شده بود، شايد مي‌شد بيشتر مصاحبه را ادامه داد اما او ديگر نمي‌توانست)

- كاري يا حرفي نداري؟
چي بگم؟ چكار كنم؟ نه (خودش مي‌دانست كه حرف زياد دارد و اين «نه» از ته دل نيست)

- خدانگهدار
خداحافظ، من مخلص همه‌ي روزنامه نويس‌هام

عكاس ايسنا عكسي گرفت، او را ترك كرديم و لحظاتي ديگر كارتن‌هايش را پهن كرد و خوابيد به اميد صبح.


ــــــ گزارش از «مطهره شفيعي» خبرنگار ايسنا

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 14:44  توسط مطهره شفیعی  | 

روايت اول

حیاطی بزرگ، ساختمانی شیک و امروزی، گلدسته ای زیباو در نهایت مردمی که نه برای تظاهر بلکه با عشق به این مسجد که در محل اقشار کم درآمد باکو واقع است، می آیند.

در روز میلاد امیر المومنین میهمان مومنان مسجد حیدر علی اف که به گفته خدام آن، پیش از این نام  علی(ع) را بر خود داشت، بودیم. مردمی که در نگاه اول به کفشهایشان در ورودی مسجد ، مي‌توانستي پي به چيره فقر بر زندگيشان ببري. كفش‌هاي زيادي در كار نبود اكثرا دمپاييهاي پلاستيكي بود و كفشهايي هم كه بود،عمري طولاني داشت.البته به تدريج كه از مراسم گذشت اتومبيلهايي كه برقشان چشم را اذيت مي‌كرد هم وارد شدند اما غالب مجلس همان مردم خونگرم كم درآمد بودند.

با ورود من ، از اينكه محلي براي زنان در نظر گرفته نشده است، عذرخواهي كردند و از من خواستند براي اينكه راحتتر باشم به پشت مسجد بروم . اولين چيزي كه پس از ورود به پشت مسجد جلب توجه مي‌كرد ديگهاي بزرگ آش و برنج بود و چند زن ميانسال كه لباسهاي گشاد و روسري به سر داشتند.

زني از من خواست تا براي درامان ماندن از گرما پيش دختراني كه در اتاق كنار حياط هستند بروم. آنجا ۶ تا ۷ زن و دختر جوان كه بعضيهاشان روسري ومانتوهاي سفيد به تن داشتند مشغول تزيين ظروف براي پذيرايي از مهمانان بودند.

پذيرايي خيلي ساده بود. پيشدستي محتوي گوجه،خيار،ترخون و پنير. زني كه مرا به آنجا آورده بود برايم در استكاني به اصطلاح خودمان كمرباريك، چاي ريخت و با قند و آبنبات جلويم گذاشت.استكان خيلي كهنه و كثيف بود اما به رسم ادب تا آخرين قطره چاي را نوشيدم.

خودم را به آن راه زدم و گفتم كه آذري بلد نيستم تا بفهمم چه نظري در مورد من مي‌دهند و اگر چيزي مي‌خواستم سعي ميكردم خيلي دست و پا شكسته بگويم .هر كدام چيزي گفتند اما بد نگفتند و هر كدام قيافه مرا به يكي از فاميلهايشان تشبيه كرد. از پچ پچ‌هاي زنانه ما ايرانيها خبري نبود .

اجازه عكس گرفتن به من ندادند و پيرزني كه شايد بالاي ۷۵ سال داشت و در حياط مسجد به صورت اتفاقي از او عكسي گرفته بودم مي‌گفت: ميشه عكس منو تو روزنامه چاپ نكني .گردنم بازه، گناه ميشه.

راستش از يك جا فهميدم كه اين بنده‌ خداها اصلا براشون مهم نيست كه چه خبره.فقط خدا رو ميشناسن و بس.وقتي از يكي از زنان ۳۵ تا ۴۰ ساله پرسيدم كه آيا هميشه اينجا براي تولد ائمه جشن ميگيرند؟ گفت:آره و رو به يكي از دختران پرسيد: امروز تولد كيه؟

با اينكه پذيرايي خيلي ساده بود و من تا آخر نفهميدم اون برنجو با چي ميخوان به مهمانها بدن، اما همين خرج كم هم بين چند نفر تقسيم شده بود

صفا و خلوصي كه تو كار اين مردم بود خيلي حالمو گرفت.اينا كجان و ما كجاييم؟ اصلا مثل مجالس شادي و عزاداري ما نيستند.خيلي پاك و بي ريا هستند.انگار با بدي غريبه هستند.

روايت دوم:

شب همان روز، حسينيه ايرانيان باكو.

از ساعت ۸/۳۰ كه اونجا رسيديم درها باز و مردم در حال ورود بودند اما از اونجا كه هميشه صداي گريه كودكان ناراحتم مي‌كند ترجيح داديم تا آغاز مراسم به باغ وحشي كه روبروي حسينيه بود برويم.

ساعت ۹ آماده رفتن به حسينيه شديم. اكثرماشينها آخرين مدل.اكثر مردان با لباسهاي شيك.اكثر كفشها واكس زده.اكثر زنها با يكي يا دو تا از دوستانشان آمده اند و  تنها توجه آنها به ظاهر زناني كه تازه از راه ميرسيدند پچ‌پچ‌هاي خاص زنان ايراني. ايرانيها به سخنراني گوش نمي‌دهند و با يكديگر مشغول بگو بخند هستند تا جايي كه چند بار داد زنان آذري را درآورند.

سخنران ويژه مراسم هم كه سنگ تمام گذاشت.بنده خدا دچار كهولت سن است و چيزهايي مي‌گفت كه به نظر من نبايد گفته ميشد.

خلاصه خودتان اين دو مراسم را با هم مقايسه كنيد .

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 18:46  توسط مطهره شفیعی  | 

سازمان قضايي نيروهاي مسلح اعلام كرد:‌
هشت متهم پرونده سي‌-130 تبرئه شدند
نهاجا به پرداخت ديه در حق سرنشينان، كريدور پروازي و جان باختگان شهرك توحيد محكوم شد

فقط همین؟

به چه رویی خود را شیعه علی (ع) می دانید و در روز میلادش می خواهید در بالای منبرهایتان دم از عدالت علی(ع) بزنید؟؟؟

آقایان مادر حسن قریب محتاج دیه پسرش است؟کمر پدر علی رضا افشار با دیه راست می شود؟ گریه دختران دوقلوی علیرضا برادران با پول خون پدر به لبخند تبدیل می شود و یا ، نه حتما خود را به آن راه زده اید.

آقای احمدی نژاد خوشحال باشید. مهرورزیتان مسری بوده و به دیگران هم سرایت کرده است. 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 19:31  توسط مطهره شفیعی  | 

امروز اول تیرماه شب سومین سالگرد ازدواج من و علی اصغر است.(همه دست)

سه سال پیش بود که منو و علی اصغر به عقد هم دراومدیم . شب خوبی بود . تو این سه سال اتفاقات خوب و بدی برامون پیش اومد که با کمک خدا تو شادیهاش سعی کردیم بقیه رو سهیم کنیم و اتفاقات بدش هم یه جوری گذروندیم.

تو این سه سال دوستای مشترک زیادی پیدا کردیم. دوستانی که تو مشکلاتمون باهامون بودن.

اما چرا دروغ ؟یه چیزی رو هیچ وقت فکر نمیکردیم. هیچ وقت به مخیله مون( درست نوشتم؟؟) رجوع نمیکرد که سومین سالگرد زندگی مشترکمونو تو باکو و دور از خانواده و دوستان جشن بگیریم.

ایشالله صد سال دیگه هم به پای هم پیر شیم.

 پ ن: آزاده دو روز بعد از گذاشتن این پست سوتیمو گرفت.خط اول نوشتم امروز اول تیرماهه. باید مینوشتم اول مرداد.شاید ذوق زده شدم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 17:5  توسط مطهره شفیعی  | 

تبلیغات رایگان