تبليغاتX
رهگذر

رهگذر

اجتماعی.سیاسی و...

این شعرو تو سایت کلوپ پیدا کردم.خوشم اومد اینجا گذاشتم:(چیه شعر نوشتن به ما نیومده؟؟ !!!!)

اتل متل                                                                     
گل يا پوچ
گرگم به هوا
اينها كه در كودكي يادمان دادند
اصلا بازي نبودند
براي بازي دادن ما بودند.
اتل متل:
پاهايمان را جمع كنيم.
گل يا پوچ:
مشتهايمان را وا كنيم.
گرگم به هوا:
كه خود را هرچه زودتر
--- روي هر چيز هر چند سست---
بالا بكشيم.
قايم باشك:
چشم ببنديم تا ...
تاهمه فرصتها
كه چشم باز باز مي خواست.

جفت پاهايمان را
تا از روي سهم گليم خويش برداشتيم،
دستان مان رو شدند.
از بلنداي پوچ صفر سقوط كرديم
چشم كه باز كرديم،
خودمان را ديديم و هم بازي شده هايمان،
و ردپا هايي كه جلو تر از ما رفته بودند.
غروب كه شد،
دستهاي نشسته مان باقي مانده بود
كه با خود به خانه برديم
براي گرفتن سهم نفريني هر شب خويش از:
مادر

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 12:45  توسط مطهره شفیعی  | 

این روزا تو غربت خیلی نگرانم. هر روز بچه ها یا تماس می گیرند یا ای میل میزنند و اخباری در مورد احتمال زیاد تغییر مدیریت ایسنا می شنویم. و باز هم ما ایسناییها در معرض امتحان دیگری قرار گرفتیم.

غربت ایسنا تو هفته های اخیر رو به خوبی احساس می‌کنم حتی غریب تر از غربت من تو اینجاست. هر روز خبرهای ضد و نقیض دل ایسنا و ایسناییها رو چرکین می‌کنه. دلم نمیخواد ایسنای ماتم زده رو ببینم، حتی اگه قراره تغییری ایجاد بشه خدا کنه در اصول و اعتقادات کلی همه ی ما کسانی که تو ایسنا کار می کنیم تغییری ایجاد نشه. راستی چه طلسمی ایسنا رو گرفت که هر چند وقت یکبار باید دلمون بلرزه : رفتن دکتر، شهادت قریب و دوست انجمنیمون اسماعیل عمرانی و حالا زمزمه کنار گذاشتن حاجی.

حاجی نادعلی زاده رو خیلی دوست دارم. اخلاق خاصی داره که اگه زودرنج باشی همون برخورد اول شال و کلاه میکنی و از ایسنا میری. اما دل حاجی اندازه دریاست که گاهی متلاطم میشه و زود به آرامش میرسه.

 بالاخره کار همینه یکی میره یکی دیگه میاد. ترسمون برای از این به بعد هم درسته. چون ایسنا رو اندازه خودمون دوست داریم. اما دوستان بیاید منطقی فکر کنیم. احساس رو یه کمی گوشه نشین کنیم.

فقط دعا کنید ایسنا همون دختر بهشتی که دکتر ازش یاد میکرد بمونه.

یادداشت محمد تاجیک همکار سابق سرویس هنری و علی اصغر درباره ی ایسنا

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 10:13  توسط مطهره شفیعی  | 

نمیدونم واقعا صدامو اعدام کردند یا نه.

خیلی دوست داشتم دادگاهی هم بود که منم از صدام شکایت کنم. بارها با تمام وجود  جنایاتش رو احساس کردم .نسل دوم و کمی هم سوم این مرز و بوم هنوز داره توان وحشی بازی اونو میده. جوونایی رو میشناسم که تو زمان جنگ بچه بودند اما استرس جنگ چنان تاثیری روشون گذاشته که تا امروز نتونستن زندگی آروم رو تجربه کنه و لعن و نفرین مادراشون هر روز پشت سره اون ملعونه.

خودم یه نمونه کوچیک هستم.صدای بلند شدن هواپیما اعصابمو داغون میکنه. رعد و برق آسمون ترسو به ذره ذره اجزای روحم دیکته میکنه

اما اما و اما دلم برای صدام میسوزه. نمیدونم اگه ما جای صدام بودیم کدوممون آدم خوبی میشدیم.من یا تو؟؟ هیچکدوم.

البته من یکی که دل آدم کشی نداشتم اما سواستفاده از قدرت اونم برای یک کشور چیزی نیست که  ازش بشه گذشت. به نظر من صدام فقط یک بیمار بود که شرایط برای بروز بیماریش مهیا شد . فقط همین.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 23:29  توسط مطهره شفیعی  | 

عجب برفی اومد باکو...

یخ زدیم. یادش بخیر چه حالی میداد تهران و گرمای شوفاژ و بخاری گازیهاش.اینجا که ما یه بخاری داریم که فاصله یه متری خودشم گرم نمیکنه چه برسه به سالن به این بزرگی. خداییش قدر تهران و امکاناتشو بدونید.

اما چرا دروغ . برف اینجا از تهران قشنگتره .آخه درختای کاج کریسمس که روش برف میشینه آدمو یاد فیلم های خارجی میندازه .بویژه کارتون اسکروچ که نمیدونم امسال چندمین سال پخشش از صدا و سیماست؟

دوستان !! وقتی به بخاری چسبیدید یاد ما بیچاره های سرمازده هم باشید.

عکسهای برف و منم رو تو وبلاگ http://www.gozareshgar.blogspot.com/ ببینید.الان نه دو روز دیگه

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 23:56  توسط مطهره شفیعی  | 

تبلیغات رایگان