تبليغاتX
رهگذر

رهگذر

اجتماعی.سیاسی و...

امروز به وبلاگ چند تایی از رفقا سر زدم که در مورد راه ندادن خبرنگار فارس به وزارت کشور بود. خدا ما رو ببخشه اما با شناختی که از این همکار دارم بعید میدونم راستی راستی راهش نداده باشند.راهش ندادند، درست.اما اینم برا خودش یه بازیه. سر کلاس درس که عشق مطرح شدن داشت ( خدایا ما رو ببخش از این راه دور هم غیبت میکنیم)حالا نمیدونیم خبرگزاری محترم فارس چه نیتی از بزرگ کردن اون داره.

اما اگر قضیه صحت داشته باشه و با بدبینی من نخونه، چه بامرامم این مدیرای فارس. مطلب پناه فرهاد بهمن رو که خوندم دلم گرفت و یاد یه خاطره افتادم.

یه روز برای پوشش خبر نشست روسای دانشگاهها به وزارت علوم رفته بودم و غیر من خبرنگاری نبود و وزیر محترم علوم(زاهدی) به خوبی با قیافه هشت در چهار من آشنایی داشت و در حین سخنرانی کاملا در تیر رس نگاههای همواره  خشن ایشان بودم .وسطای سخنان گهربار خود گفت:حیف که خبرنگار اینجا نشسته وگرنه یه چیزایی میخواستم بگم(ما که تو این دو سال وزارت ایشون بهمون ثابت شده هیچ حرف مهمی برا گفتن نداره و اون روزم میخواسته حال منو بگیره) . منم عصبانی شدم و سالن رو طوری که جمع اندک حضار متوجه بشن ترک کردم. بیرون سالن با دبیر محترمه تماس گرفتم که من عمرا بقیه مراسم رو پوشش بدم و قضیه رو تعریف کردم. میدونید جواب دبیر چی بود: تو بیخود میکنی.

خیلی حال کردم که ارزش خبر مهمتر از شخصیت خبرنگار و بالاتر از اون خبرگزاری است. خداییش اگه خبرگزاری فردای اون روز به دفتر وزیر اعتراض میکرد ایشان بار دیگر این چرندیات را تکرار میکرد؟؟؟؟

پس نتیجه گرفتم که خاک بر سری ما خبرنگاره حقمونه.راستی چقدر احمقیمها (بلا نسبت شما) . برای اینکه اخم و تخم رییس و روسا رو نبینیم و حوزه های پایین نصیبمون نشه حاضریم هر خفتی رو تحمل کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 17:58  توسط مطهره شفیعی  | 

 

تردیدم جب چیز بدمزه ایها!!!

آقا ما سالی یکبار دچار  میشیم که هربار سرخودمونو کلاه میذاریم ازش خلاص میشیم (آخه ما چیز مهمی نداریم که بخوایم در موردش دچار تردید بشیم.)

تردید امسالمونم دیروز  اومد سراغم. اینبار هر کاری کردم سرعقلم کلاه نرفت و گفت مثل بچه آدم بشین فکر کن. منم که معمولا از این کارا بلد نیستم مانند(بلانسبت) حماری در گلهای همیشگی باکو ماندم.

مساله مهمی نبود و تو ایرانم بارها باهاش طرف شده بودم اما نمیدونم اینبار وسوسه هم چاشنیش شده بود.بالاخره یک جورایی یه نیمچه تصمیمی گرفتیم تا ببینیم چی میشه. نمیگم ماجرا چی بود چون هنوز تردید دارم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:13  توسط مطهره شفیعی  | 

سلام.

از یاس فلسفی که مدتی دچارش بودم اومدم بیرون(البته موقتی)

هنوز به محیط جدید زندگیم تو باکو عادت نکرده بودم و حال و هوای تهران تو سرم بود .عصری به علی اصغر گفتم که به نظر تو واقعا چه حکمتی تو کار خداست که از هر چی بدش میاد به سرش میاد؟؟

تو دو یا سه سال اخیر از بارون بدم اومده بود و واقعیاتش میترسیدم الان آب و هوای باکو به حدی بارونیه که ترسم ریخته یا از بچگی زندگی با مفلوک ترین شرایط رو تو شهر خودم ترجیح میدادم اما دست روزگار....

و خیلی موارد دیگه

راستی تصمیم دارم تو وبلاگ جدیدم به نشانی http://gozareshgar.blogspot.com/  عکسها و گزارشاتی از باکو منتشر کنم. قشنگه. بد نیست سر بزنید. این وبلاگم هم به روز میشه اما اون یکی یه مقدار سنگین تر و عمومی تره.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 20:51  توسط مطهره شفیعی  | 

الان علی اصغر داره با دکتر فاتح حرف میزنه.

آخ که چقدر دلم برای دکتر، ایسنا و ایران تنگ شده.

دلم برای دادهای حاجی هم که میدونم از خیرخواهیه یه ذره شده.

امروز دلم هوای یه امامزاده ای یا یه مسجد باحال با حوض آب کرده بود اما اینجا مسجد زیاده،مسلمونم زیاده اما....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 21:5  توسط مطهره شفیعی  | 

تبلیغات رایگان