تبليغاتX
رهگذر

رهگذر

اجتماعی.سیاسی و...

چرا؟ واقعا چرا اینقدر بی تابی؟ چرا اینقدر آه و چرا اینقدر نگاههایی از نوع دیگر. نوع دیگری که هیچ وقت دوستش نداشتم. نگاههایی که معنیش اینه: واقعا متاسفم دختر برات. تو همونی بودی که هر وقت دلت میگرفت یا از دست کسی از جهات ارزشی عصبانی میشدی، ناخودآگاه میگفتی من خانواده شهیدم و بعد استدلال میاوردی که باید برای این نظام و این کشور ارزش قائل شد.یادته مطهره خانم؟ تو همون بودی که حاضر بودی هر کاری بکنی تا کسی به کشور و نظامت چپ نگاه نکنه؟ هنوز هم میدونم همون دختر ساده عاشق کشورت هستی و اگه تازگی ها گیر دادی که خسته هستم و نمیتونم نفس بکشم بخاطر اینه که دلخوری. خیلی هم دلخوری . میخواد انتخابات برگزار بشه اما تو دلت خونه. مدام از خودت میپرسی تو انتخابات شرکت کنیم که چی بشه؟ تاج زاده ها و عرب سرخی ها و بقیه دوستانت آزاد میشن؟ علی اصغر میگه باید از فرصتها استفاده کرد، اما وقتی از خودم میپرسم کدوم فرصت، هیچ جوابی نمیگیرم. وقتی تو این مملکت به من و دوستان هم عقیده من هیچ فرصتی داده نمیشه من از کدوم فرصت باید استفاده کنم؟ واقعیت اینه که وقتی دارم اینا رو مینویسم واقعا دلم میسوزه. نه برای خودم ، برای اون چیزهایی که سالها آرمان من بود و بهشون افتخار میکردم. اما امروز تنها تصویر مبهمی ازشون مونده . به شهدایی که از بچگی وقتی میرفتیم بهشت زهرا سز زدن به قطعه اونا هیچ وقت فراموش نمیشد. به مردهایی که هر کدومشون یک درس بهم دادن اما الان گوشه زندون هستن. به مردانی که در آسایشگاه جانبازان ثارالله هستن و نمیدونم وقتی الان ازشون بپرسم هنوز هم افتخار میکنید؟ چه جوابی به من خواهند داد. ایا جواب آنها مرا شرمنده خیالات خامم خواهد کرد؟ 

مطهره فعلا چیزی نمیداند و فقط میداند که دیگر خسته است. مطهره میداند که باید خودکار قرمز به دست بگیرد و بر ارزشهای گذشته خودش بکشد. مطهره فقط میداند که باید این گربه زیبا را به صاحبانش پس دهد و کناری بنشیند و نگاه کند. مطهره این را هم میداند که دلش برای آرمانها و دوست داشتنی های گذشته اش تنگ میشود اما باید قبول کند که آنها دیگر به او تعلق ندارد و آنچه مطهره برای آنها نفس می کشید و به آنها افتخار می کرد، را دزدیده اند و معلوم نیست که چه زمانی به او پس داده خواهد شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 23:23  توسط مطهره شفیعی  | 

یک جمله ای رو چند هفته پیش تو یکی از سایتها خوندم که نمیدونم چرا هیچ وقت فراموشش نکردم. « باید قمارباز بشی تا فرق بین باختن و بدباختن رو بفهمی» اگر چه خدا رو شکر هیچ وقت قمارباز ندیدم اما این روزها معنی بدباختن رو خوب درک میکنم. واقعا هم بین باختن و بدباختن تفاوتهای زیادی است.

از قدیم میگن هر باختن مقدمه پیروزیه اما من باید اضافه کنم هر بدبختن مقدمه از دست دادن خیلی چیزهای باارزش مثل اعتبار و هویتی است که سالها سعی در اضافه کردن اونها داشتی. بدباختن هم این طور نیست که با بروز اشتباهات تدریجی ایجاد بشه. فقط یک اشتباه کافی است تا انسان بدباختن را تجربه کند و چه تلخ است طعم این تجربه.

امروز به یک جمله ای از امام علی تو همون سایت برخوردم که داغ بدباختن رو دو برابر کرد «وفاداری با خیانت كاران نزد خدا نوعی خیانت، و خیانت به خیانت كاران نزد خدا وفاداری است.» و احساس میکنم چه معصومانه و ساده به خدا خیانت کردم در این روزها.....

خیانتکارانی که پس از خیانت تو به خدا تشویقت کردند و برایت کف زدند . گفتند ما همه هستیم اما نگفتند این خنجر خون الود را من بر رقیبان آنها زده ام تا آنها بتوانند در دادگاه وجدانشان آسوده باشند. . اما چه وجدانی؟ وجدانی که الوده به ننگ است. وجدانی که فکر میکند ازاد ست اما نمی داند چنان اسیر پست و مقام دنیوی شده که  در مقیاس دنیوی محکوم به حبس ابد است.

اما چه باید کرد تا زخم این بدباختن کمی التیام یابد؟ این را نمی دانم. رفتن، طلب بخشش از انهایی که با حکم خیانتکاران به ناحق محکوم شدند ؟ واقعا نمیدانم چه باید کرد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 3:36  توسط مطهره شفیعی  | 

امشب شب تولدمه. بالاخره 28 سالم شد. بچه که بودم و میدم کسی 28 سالش شده میگفتم وای چقدر پیر شده اما حالا خودم میگم هنوز جوانم و جویای نام.

نمیدونم تو این 28 سال چقدر مفید و چقدر مضر بودم اما به هر حال به سنی رسیدم که باید شیطنت های بچگی رو کنار بذارم و نقش یک خانم عاقل و بزرگ رو بازی کنم. وای خدا جوووووووون چقدر بزرگ شدن بده ها. کاش همون قد کوچولو لودم که 28 ساله ها رو پیر میدیدم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 0:53  توسط مطهره شفیعی  | 

پایان شیرین یک تقییه 30 روزه تلخ.....

بعضی موقع ها پایان هم شیرین است. پایانی که انسانها رو به اصل خودشون بر میگرداند بسی گواراتر از باقی ماندن در عذاب وجدان توام با آرامش کذب است. به خون شهدا، به تمام ارزشهایی که امروز فقط تو کتابهاست راست میگم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 20:3  توسط مطهره شفیعی  | 

دیگر ماندنی در کار نیست و زودتر از  آنچه فکر میکردم باید سکوت را آغاز کنم. دیگر ماندنی نیست و من از تمام مخاطبانم به دلیل آنجه پیش از این گفتم و نوشتم عذر میخواهم. دیگر ماندن در کار نیست.

امروز دلم هوای حنوب را داشت و خاک هویزه که زمانی در قامت یک بسیجی به آنجا رفته بودم . دلم برای شهدا تنگ شده بود اما امروز درکم از شهدا عوض شد. امروز به این نتیجه رسیدم که نه تنها یاد امام و شهدا منو به کربلا نمیبره بلکه تجربه نشون داد که به جایی میبره که شهدا هم شرمنده میشن.

امروز به این فهم رسیدم که به خانواده شهید بودن خودم ننازم. امروز فهمیدم زندگی تو کوچه ای که 21 سال عمرم اسم شهید شفیعی رو داشت افتخار نکنم. امروز باز هم فهمیدم عموی جوان من .....

من عذر میخوام اگر فکر میکردم هنوز میتوان ازادانه زیست ....

من تا روزی که معنای شرف در این سرزمین و مصداق های آن را درک نکنم دیگر مطلبی در این وبلاگ نخواهم نوشت.....

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 22:30  توسط مطهره شفیعی  | 

خدایا امشب دلم خیلی گرفته و شدم همون کودکی که فقط تو رو داره  که باهات درد و دل کنه. خدایا شاهدی که قبل از انتخابات 88 تو بزرگراه چمران تو رو به خاطر آرامشی که تو این کشور هست شکر کردم. خدایا ظاهرا چشم زدم چون به یک ماه نکشید که این کشور تنها چیزی که تا امروز ندید آرامش بود.

خدایا باز هم شاهدی که تا امروز نه همراه اعتراضات شدیم و نه شعار دادیم. فقط با ترس و دلهره خواستیم که هر گروهی که اشتباه میکنه، هدایت بشه. حتی وقتی با خانواده دوستامون که دربند بودن ملاقات میکردیم فقط میخواستیم برای سلامتی عزیزاشون دعا کنن و نفرین تو کارشون نباشه چون به وعده های تو که قزان بود، دلخوش بودیم که البته هنوز هم دلخوش هستیم.

خدایا با دوستان اصولگرامون هم به بهترین شکل رفتار کردیم و بداخلاقی های اونا رو به حساب اعتقادتی گذاشتیم که ما قبولش نداریم و اونا هم اعتقاد ما رو قبول ندارن هر چند به نظر خودمون حقه. راهپیمایی 25 بهمن اگر چچه از نظر خیلی از ما درست بود اما نتیجه چی شد؟ 2 تا کشته دستاورد خوبی بود؟؟؟؟ نه والا. غیر از افزایش فشارها بر رهبران جنبش سبط بود؟ غیر از افزایش تعداد خانواده های بازداشتی جلوی اوین بود؟؟؟؟؟ نه والا. دستاوردها همین بود و بس. به فیس بوک نگاه کنید. چه گروهها و افرادی دعوت به تجمع 1 اسفند میکنن؟ باور کنید اکثرشون خارج نشینها و گروههای ضد انقلاب هستند نهدلسوزان و عقلای کشور.

میدونم که دوباره از فردا فحش و بدوبیراه روانه این نوشته میشه اما به خدا هنوز دیر نشده برای اینکه بار دیگه آرامش به این کشور برگرده. بیایید و از عقلا دعوت کنیم قهر و گله ها رو کنار بذارن و با هم کنار بیان. اگه این مهم به حقیقت بپیونده ، مطمدنا همه چی مثل قبل میشه و بار دیگه میشه خدا رو برای آرامشی که تو این کشوره شکر کرد. خدایا دلم آروم شد که یکبار دیگه باهات درد و دل کردم. ایشالله این دغعه هم این جوان و همه جوانان این وطن رو به آرامش برسونی. آمین


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 22:36  توسط مطهره شفیعی  | 

نمیدونم این نوشته ها به حساب ترسو بودن دختر خبرنگار گذاشته میشه یا به حساب تغییر غیرمترقبه اش از اصلاح طلبی به میانه روی شبه روحانیت. بحث من سر راهپیمایی 25 بهمن است که این روزها هز جا سر میزنمدارن در موردش بحث میکنن. نمیدونم پیر شدم ایا حاضر به تغییر شرایط نیستم. چون با هر بحثی که میشه تو دلم میپرسم آیا واقعا ما مصر و تونس هستیم؟ تگر هستیم پس فرهنگ ایرانی و متمدنانه ما چی میشه؟ سال گذشته شهر به اتش و خون کشیده شد، چه فایده ای داشت که این بار هم این اتفاق بخواد تکرار بشه؟ واقعا نتیجه ای غیر از بی اعتمادی نصیبمون شد؟ غیر از این شد که از ترس گناه نکرده شبها با ترس خوابیدیم و صبحها شاد از در خانه بیدار شدن بودیم. 

آیا دیدن مصطفی و سعید عزیز در دادگاه آنچنان زیبا یود که باز میخواهیم با اعتراض و بر هم زدن فضا آنان را در زندان نگه داریم؟ یعنی همنشینی با منافقان که در زندان علنا به دوستانمان از نقشه

 های شومشان برای اغتشاش در کشور تعریف کرده بودند، اینقدر زیبا است که بار دیگر میخواهیم در 25 بهمن ماه گوی وو میدان را با نادانی به آنها بسپاریم؟ چرا؟ واقعا چرا میخواهید شان ومنزلت ایرانی را در 25 بهمن دستاویزی برای کسانی قرار دهید که هدفشان بهره برداری از ما به عنوان پیاده نظام است ؟

دوستان ، برادران و خواهران من امروز به این نتیجه رسیدم که تشویق کنندگان به اعتراضات یا بهتر بگویم اغتشاشات 25 بهمن که در فیس بوک امثال من و شما را  تشویق میکنند، اکثرا در ایران زندگی نمیکنند و برایشان اهمیت ندارد چند نفر از ما زندانی و زخمی خواهیم شد؟ بیدار باشیم. دروغ است که همراه شو عزیز. مگر میتوان با امریکا و انگلیس نشینان همراه شد؟ چطور؟ همراه نشو ای عزیز. برای حفظ وطنت همراه نشو ای عزیز، برای پاسداشت خون شهدا همراه نشو. برای عزت ایرانی همراه نشو. برای فهم ایرانی همراه نشو عزیز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 2:7  توسط مطهره شفیعی  | 

وَ جَعَلْنَا مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ‏ 

و پيش روى آنان حائل و سدّى و پشت سرشان نيز حائل و سدّى قرار داديم، و به طور فراگير آنان را پوشانديم، پس هيچ چيز را نمى‏بينند.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 0:12  توسط مطهره شفیعی  | 

خانوم زياد گرد و خاک کردی! در همه دنيا روزنامه نگاران معتبر اصول و پرنسيب هايی دارند. سياسی نيستند اما صاحب فکرند. به همين خاطر هم مثل گنجشک مست از اين شاخه به او شاخه نمی پرند. در ضمن پريدن از اين شاخه به اون شاخه هم اتفاقی!! همان موقع است که جناحی قدرت گرفته و سرکار همراه با باد به سوی اون پرواز می فرمائيد. ان شاءالله به آرزوی ديرين برای همکاری با کيهان هم می رسيد؛ در کودتای بعدی.
يادم مياد يک بار هم شوهر محترم سر قضيه هولوکاست کلی گرد و خاک کرده بود. البته يکی خوب جوابش رو داده بود. حالا کسی نيست بپرسه که ماجراجويی احمدی نژاد درباره هولوکاست چی شد؟ جز اين بود که مدتی عوام و از جمله شوهر گرامی را با اين مزخرفات سرگرم کرد.

تازگی ها کامنتهای جالبی برای من میذارن که نمونه اش همین است. البته اینها فقط نوشتنی هاست و شفاها هم مورد لطف خیلی دوستان قرار گرفتم. نمیدونم چرا کسی نپرسید چرا؟ کسی نپرسید کیهان چی داره که دوست داری اونجا کار کنی؟ تنها چیزی که از دهان خارج میشد طعنه و متلک بود.

حالا که کسی نمیپرسه مجبورم سر خود جواب بدم که لقب نیروهای خودسر هم به فحشها اضافه بشه. ماجرای پست قبلی من در پاسخ به فشارهایی بود که بعضا از طرف افرادی که جز حزب باد نمیتونم اسمی براشون بذارم به من وارد میشد. وقتی بهشون میگفتم اصلاح طلب، هر چی فحش از طفولیت یاد گرفته بودند، نصیبم میکردند و ساعتی نمیگذشت که فریاد اصلاح طلبیشون گوش فلک رو کر میکرد و آرزو میکردند مطالبشون یک بار در روزنامه اصلاح طلب چاپ بشه یا تیم قوچانی حتی برای آبدارخونه ازشون دعوت به کار کنند.

غصه تلخ همین بود و بس. از طرفی میخواستم بگم ای روزنامه نگار هرزه نویس که حاضر نیستی بهت بگن بالای چشمت ابرو است، عاقل باش. یادم نمیره وقتی آقا مصطفی تاجزاده به مرخصی اومده بود توی یک مسیر با هم حرف میزدیم و من هنوز به کار کردن تو روزنامه اصولگرا عادت نکرده بودم و غر میزدم. یادمه خندید و گفت "این فرصت دیگه نصیبت نمیشه. بمون و تمرین دموکراسی کن دختر. وقتی مجبور باشی با رقیب کنار بیای و به تفاهم برسی، دموکراسی رو یاد میگیری" این صحبتهای آقا مصطفی شد الگوی من البته هر چند تمرین این نوع دموکراسی خیلی سخت و نفس گیره اما الان دیگه عادت کردم و تلاش میکنم حرف من اجرا بشه اما اگه نتونستم به طرف مقابل احترام میذارم بدون خشم و عصبانیت.

در ضمن شاید من قلبم مثل پرنده کوچک باه و زود بشکنه اما هیچ وقت از این شاخه به اون شاخه نمیپرم دوست عزیزم. من همون مطهره شفیعی اصلاح طلب هستم اما بر خلاف شما به رقیب بی احترامی نمیکنم بلکه سعی میکنم با همه دوست باشم و با دوستی خواسته هامو پیش ببرم. بدترین ناسزا به من همین است که بگویید از این شاخه به آن شاخه میپرم. یعنی کسی هست مه بتونه ادعا کنه من از اصلاح طلبی عدول کردم البته تندروهای متوهم میتونن این حرف روبزنند که دو زار ارزش نداره. برای چندمین بار میگم من اصلاح طلب هستم اما از طیفی که به استقبال خطر نمیره و دوست داره با همه دوست باشه و اما در روزنامه اصولگرا از چارچوب اصولگرایی معتدل خارج نمیشم و اگر مجبور به این کار بشم مطمئنا سکوت میکنم که خوشبختانه تا امروز از من نخواستن این کارو بکنم....

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 22:51  توسط مطهره شفیعی  | 

قلم توتم من است. آهای عمویی که فکر  میکنی قلم برای من به اندازه گرفتن دو صفحه مطلب برای 60 هزار تومان ارزش داره باید بهت بگم خجالت بکش و ننگ بر تو.  از روزی که قلم روزنامه نگاری رو دست گرفتم به هیچ چیز جز رسالت اطلاع رسانی شفاف فکر نکردم حالا چه روزنامه اصولگرا بود چه اصلاح طلب.

یادم نمیره وقتی از اعتماد ملی اصلاح طلب روانه تهران امروز اصولگرا شدم چه ها که نگفتند و پوزخندها که نزدند اما بعد یک سال پوزخندها تبدیل به حسرت شد که ای کاش ما جای تو بودیم. شما همانها نبودید؟؟؟ من همانم . باور کنید نه ضد اصلاحات شدم و نه عاشق اصولگرایی. از روز اول با خودم عهدی بستم که تا به امروز به یاری خدا نشکستم. رسالت من اطلاع رسانی بود و حتی امروز وقتی در مصاحبه ای از من پرسیدند پشیمان نیستی که از اصلاح طلبی به اصولگرایی رسیدی؟ بدون لحظه ای تردید گفتم "خوشحالم. خبرنگار نباید در ساعت حضور در روزنامه لحظه ای تفکر سیاسی داشته باشه و این تفکر رو در نگارش گزارش دخیل کنه."

من خبرنگارم و باید تجربه کنم. بدون اغراق میگویم یکی از آرزوهای من کار تو کیهانه. من اگر در کیهان کار نکنم هیچ وقت معنای کار سیاسی رقیب رو درک نمیکنم چنانکه دوستان در زندانم بعد از بازگشت به تفکرات جدیدی رسیده اند و قابل مقایسه با قبل نیستند. به هرحال هر اسمی میخواهید روی من بگذارید. آدم فروش، قلم فروش ، نون به نرخ روز خور و ...  . من در کار روزنامه نگاری اسیر سیاسی کاری نمیشوم و برایم مهم نیست که مدیرمسوول روزنامه زمانی سپاهی بوده یا در مجلس ششم گرد و خاک به پا میکرده و سال 88 هم مردمو تشویق به حضور در اعتراضات خیابانی میکرده است. من خبرنگارم و بر مبنای اعتقادات شخصی خودم مینویسم حال دوستان اصلاح طلب میخواهند خوششان بیاید یا خوششان نیاید. 

میخواهید کف بزنید یا فحش بدهید. هر کاری دوست دارید بکنید من مثل شما برای تصاحب سمت دبیری تن به هر خفتی نمیدهم دوستان رنگین من. 

+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 0:6  توسط مطهره شفیعی  |